پارت صد و سیزده :

و حالا فرهاد کیلومترها دورتر از سامان و بهتی که به دل داشت، داخل اتاقکی که نیم طبقه پایینتر از پناهگاه باران بود کلافه و مستاصل گوشی همراهش را به گوشش فشار میداد تا صدای کسی که آنسوی خط حرف میزد را واضح تر بشنود. همان وقت صدای قدمهای کسی را شنید که پله های کارگاه را به سمت حیاط با عجله بالا میرفت. مکالمه اش را زود به پایان رساند. از اتاقک بیرون آمد و بالای پله ها پشت دیوار پناه گرفت و به حیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    اخه چرا اینقد پارسا خوبه.. 🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    سفارش بدیم واسه دخترای دم بختمون تعداد زیاد بیارن 😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️